به صادق و مجتبی ...

گاهی کنایه ها به غزل گند میزنند!!!

وقتی غمی به قلب تو پیوند میزنند


مثل "مترسکی" شده ای محو "مزرعه"

تنها "کلاغها" به تو لبخند میزنند!!!


"ارژنگ" خوانده ای و "بمانی" دلت خوش است

"صورتگران چین" به رخت بند میزنند


بیرون کشیدنت که نپوسی میان چاه!!

حالا به هر دو پای تو پابند میزنند!!!


"سوگند خورده بود که گمراهمان کند"

"سوگند خورده اند که ترفند میزنند"


قانع شدی به اینکه از این زندگی فقط

"شاعر" به کنج نام تو پسوند میزنند!


تو "شاعری" و "ترس" برایت غریبه است...

گاهی کنایه ها به غزل گند میزنند!!!