
این روزها صدایی می شنوم
کسی مرا صدا می زند
کسی مرا به خود می خواند؛
این روزها با من همیشگی ام غریبه ام
و از پنجره اتاق برای روزهایی که با شتاب درگذرند دست تکان می دهم.
این روزها احساس می کنم که پر از یک احساس تازه ام یک حس دور و تازه
این روزها پر از یک نوای قدیمی ام،
این روزها همه جا پر از سکوت است
و گوشهایم پر است از آوازهایی که هیچ گاه از هیچ حنجره ای خارج نشده.
این روزها گلها از همیشه شادابترند
و کلاغ پیر کاج بلند از همیشه تنهاتر.
این روزها ماهی های قرمز کوچک تنگ خود را با دریا هم عوض نمی کنند.
این روزها قاصدک ها در آغوش بادها گم میشوند
این روزها تمام آدمها در تنهایی خود میمیرند
این روزها کسی مرا صدا میزند
و مرا با خود تا برهوت یک نگاه میبرد
این روزها احساس میکنم که فاصله بزرگترین عذاب دنیاست
این روزها دنیای کوچک من ابی نیست
این روزهای ساکت و بی پایان که حتی پرنده ای نیست،
که حتی قاصدکها هم پیغامها را فراموش میکنند
من این روزهای سرد را نمیخواهم.
این روزها دلم میخواهد تمام فاصله های بین من و تو را باد با خود ببرد
دلم نگاه تو را میخواهد تا در عمق نگاه تو پرواز کنم
دلم میخواهد اینجا باشی و ببینی چقدر جای تو خالیست.