بابا جان
پدر خوبم، سلام.سلام بر تو ای شقایق باران خورده،سلام بر تو که دل خسته بار سفر بستی واز زخم سیلی زمانه رها شدی.
ای پاسدارخوبیها، بیا و ببین که ازیاد یاران نرفته ای ،بیا و ببین که بی دوست داران نرفته ای.
چگونه باید تو را وصف کرد ،ای معلم زندگی من. از تو بسیار اموختم،فداکار،مهربان،صبور،دلسوز و عاشق زیستی و من از تو اموختم.
بابا جان،انگار فصل گرم بودنت پایان یافت و برگها باید پاییز را میباریدند.
پدر جان،رنج از دست دادن پدر،مادر،برادران و دختر برای مادرم کم نبود؟و حالا دیگر از چه باید بگویم؟
چه زود دلتنگمان کردی.
و اما من،پریشان آنچه بر تو گذشت ونگران نبودنهایت.چه ناگفته ها که در دریای دلت غرقشان کردی تا هم ساحلانت اسوده بمانند.
گر چه میدانم تن خاکی ات را کوه های مهربان سرزمین مادری ات در اغوش کشیده اند،اما هنوز،هر ثانیه و هر روز،صدای عبور تو،حضور تو،جاده های با تو بودن را تکرار میکند.
ای خدای مهربان ،ازتو می خواهم به مادرم،برادرانم ومن صبر عطا کنی تا بتوانیم این داغ وفراق را تحمل کنیم.