یگانه باغبان دلم


یاد میکنم تمام "بذرهایی" را که

"تو"با احساس لطیفت

در دلم کاشتی

از "تو" آموختم "مهربانی" را و

درخت "محبت"

در وجودم هر روز تنومند شد

سوزاندی تمام ریشه های کینه را

و در عوضشان

بذر "ایثــار" پاشیدی

درخت "دوست داشتن" آفریدگان خالقم

هر روز قد میکشید

و هر بار

"تو"

علفهای هرز نفرت دورش را

هرس میکردی

و بازهم بذر "عشق"و "احساس"..

من "صبر" را هم از وجود تو قلمه گرفتم

یادت می آید؟!!

آنروز که تیغ زبان برخی "خاطرت"را آزرده ساخت و "تو "

تنها"صبر"کردی و "سکوت"

چه اندازه چشمانم آن روز از سکوتت بارانی بود

در کنار همه درختان وجودم حواست به بوته علم هم بود

که از رشد باز نماند

و من اینگونه در پرتو "وجود پر مهرت"

هر سال قد کشیدم و بزرگ شدم

و اینــــــــــک

آهـــــــای ملائـــــک

"پـــــــدرم"

را بگوییـــــــد فصل ثمر درخت علـــــــم شده

و صد افسوس که بین ما بذر جدایی پاشیده شده

تا باغبان دلم نظاره گر دست رنج خویش باشد

آری

من همینک "شانه هایش" را کم دارم

تا شادی امروزم را

در "آغوشش" جشن بگیرم..