X
تبلیغات
باتو... بی تو...
























باتو... بی تو...

نوشته شده در شنبه 1392/12/10ساعت 10:10 توسط حامد مردانپور پینودی|


صورتک ذوق نکن پشت تو پنهان شده است

دلی از جنس شقایق که پریشان شده است

قاصدک بس که سبکبال گذشتی از من

بی خبر ماندی ازین چشم که گریان شده است

به دلم نیش نزن ساعت دیواری بد !

زیر پایم علف سبز نمایان شده است

بوی نم   روح گرفتار مرا آزرده است

نکند چشم دلم خانه ی باران شده است؟

مهربانم به  رضای تو  رضایم  امااا

دست من نیست که این قافیه پایان شده است

چه کسی گفت که بابای من آن شب رفته؟

به خدا چند بهار است زمستان شده است....

 

نوشته شده در پنجشنبه 1392/12/08ساعت 15:18 توسط حامد مردانپور پینودی|

 

او با من است؛

همیشه و همه جا؛

و من در آرزوی روزی که او دستان ناتوانم را بگیرد؛

درست مثل کودکی ام ...!

 

«پدر عزیزم؛ روحت شاد و یادت گرامی باد» 

 

نوشته شده در یکشنبه 1392/12/04ساعت 10:25 توسط حامد مردانپور پینودی|

 

اسمش را می گذارم «دلتنگی های کودکانه»!

می دانی چرا؟ آخر پر است از «خواهش»، «حسرت»، «اشتیاق» و ...

امروز نسیم آمده بود تا مسافرم را به مقصد برساند. نسیم آمد و مسافرم را نشاند روی بال های بی رنگش و رفت و شد کبوتر نامه رسانم...

انتهای نگاهم پر بود از آسمان، آسمانی که میهمانانش همه ابر بودند ابرهایی که از همه جا آمده بودند، از چهار سمت دنیا. سخاوت آسمان را می شد توی میهمانی اش دید! آن قدر ابر جمع شده بود که خورشید، شرمنده، یک گوشه کز کرده بود، انگار او هم به سخاوت آسمان می اندیشید.

نسیم می چرخید توی صورتم، و دانه هایی را که روی صورتم جوانه زده بود، جمع می کرد انگار می خواست این هارا هم ضمیمه ی مسافرم کند و به دست عشق برساند. او حتما می دانست این دانه ها که از سر دلتنگی، آن هم دلتنگی های کودکانه جوانه زده اند، چه قدر برای عشق گران قیمت است!

انتهای نگاهم را به دورترین نقطه ی سخاوت آ سمان دوختم و آرام آرام دلتنگی ها را برای نسیم دیکته کردم. نسیم نگاشت هر آن چه سرودم و گریست از سنگینی این دلتنگی ها بر دل پر از غصه ام... صدای من و نسیم در هم پیچیده بود، گاه نسیم گریان تر به نظر می آمد، ضجه هایش را می شد حس کرد از پیچیده شدن لای شاخ و برگ ها و رقصاندنشان توی آسمان.

دلتنگم...

شاید این جمله تکراری ست اما هربار که آن را می نویسم و تکرار می کنم و برای عشق می خوانم برایش تازگی دارد. گفته اند درد را از هر طرف بخوانی ظاهرش همان درد است اما نگفته اند اگر بقچه اش را باز کنی باز هم در د همان درد است!و این را عشق خوب می داند و دردهای من برایش کهنه نیست. دردهایم همیشه جوانه های تازه دارند...

دلتنگم...

نگاهم سرشار از حسرت و خواهش است؛ حسرت ها و خواهش هایی که هنوز کودک مانده اند، انگار آب و نان را از آن ها دریغ کرده باشند!

شانه هایم می لرزد...

سرد است و خشکیده، انگار زمستان روی شانه هایم نشسته است، سال هاست جوشش بهار را حس نکرده اند، چشمه های مهربانی روی شانه هایم از جریان ایستاده است، گم شده ام میان زمستان و خسته از گشتن در پی بهار.

دست های خواهشم خالی و تنها میان زمین و آسمان رها مانده اند. سال هاست مهربانی سراغ دست هایم را نگرفته است.

نمی دانم چرا مهربانان نیز نامهربان شده اند! انگار چشم هایشان عطش را نمی بیند! چه قدر بی خیال بودن کار آسانی شده است برای اهل زمین و چه آسان لبخندهایشان را اجاره داده اند! لبخندهایی که آمده تا دل ها تنها نباشند تا قلب ها احساس غریبی نکنند.

چند تا قانون منطقی را از نوع مغلطه کنار هم می گذارند و به قول خودشان استدلال می کنند؛ به احتساب حذف مهربانی! و چه غافلند که هر روز ده بار خدا را به نام مهربانی ستایش می کنند!

و غافل از این که حضرت عشق عارفانه و عاشقانه فرمود: «لیس الدین الا المحبة»

دین چیزی جز محبت نیست...

_________________________________

کودکانه نوشت:

دلم برای همه ی مهربانی ها تنگ شده است.

دلم برای عشق تنگ شده است.
دلم تنگ شده است...
برای بابا...

 

نوشته شده در جمعه 1392/10/13ساعت 13:2 توسط حامد مردانپور پینودی|

نوشته شده در دوشنبه 1392/10/02ساعت 11:45 توسط حامد مردانپور پینودی|

نوشته شده در شنبه 1392/09/30ساعت 0:36 توسط حامد مردانپور پینودی|

نوشته شده در جمعه 1392/09/15ساعت 11:42 توسط حامد مردانپور پینودی|

 

نوشته شده در سه شنبه 1392/09/12ساعت 23:38 توسط حامد مردانپور پینودی|

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1392/09/10ساعت 23:8 توسط حامد مردانپور پینودی|

 

نوشته شده در دوشنبه 1392/09/04ساعت 10:10 توسط حامد مردانپور پینودی|

مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ،

 

هنوز قطره هایی از اشکهای  آن روزها بر چشمانم نشسته ،

 

حالم بهتر نیست از این دل خسته ... گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش

کنی، نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام

، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام در لا به لای برگهای
زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ،

نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس می کشم
 من آن شانه هایت را می خواهم که پناهم بود همان یک وجب از شانه ات تمام دارایی ام بود من آن دست های گرمت را می خواهم که یک عمرعبادت نوشت

با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی من بی تو طاقت ماندن ندارم

این بغض لعنتی.... این بغض لعنتی

وقتی دیروز باران بارید

“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم

“آن مرد با نان آمد”

یادم آمد که دیگر پدرم در باران

با نانی در دست

و لبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست....

 

 

 

به امید روز وصال

نوشته شده در چهارشنبه 1392/08/29ساعت 8:35 توسط حامد مردانپور پینودی|

                        روز پنجشنبه 23/8/92 مصادف با دهم محرم

                             از ساعت 14الی16

 

اتفاق را ادامه می دهم

واژه با تو می رسد وَ جاودانه می شود

هر قدم که در تو پیش می روم

شعرهای من پر از نشانه می شود

من

کنار سایه ی تو راه می روم

فکر می کنم

و

راه می روم ...

 

نوشته شده در جمعه 1392/08/17ساعت 1:45 توسط حامد مردانپور پینودی|

آنان که ادعای صدارت به ما کنند

 نامحرمند وبه شور چشمی،نظر به ما کنند

  آنان که با حرصشان به هم طعنه میزنند

  آیا شود نگاهی به عاقبت این و آن کنند

  اینان به این طریق کار را به جایی میبرند

  تا سابقین به کرده خویش افتخار کنند

  فریاد درد دینشان جز فریب نیست

  آن دم که پیراهن ،سر نیزه ها کنند

  بی خود نمیزنند دم از حق مومنین

  اینها همه شعارشان است تا صفا کنند

  گر مردمان بمیرند ز تب گرسنگی

  هر گز نبینی که قامتی به پا کنند

  هر کس که نیست خودی در میانشان

  با شد ز دشمن و ،دارش به پا کنند

  هشدار ،ای خریدار رنگ و لعابشان

  شاید که سحر سامری اندر خفا کنند

  آنان که میبرند با پنبه گلویمان

  با نام دین سر از تن ایمان جدا کنند

 

نوشته شده در سه شنبه 1392/08/07ساعت 23:16 توسط حامد مردانپور پینودی|

به صادق و مجتبی ...

گاهی کنایه ها به غزل گند میزنند!!!

وقتی غمی به قلب تو پیوند میزنند


مثل "مترسکی" شده ای محو "مزرعه"

تنها "کلاغها" به تو لبخند میزنند!!!


"ارژنگ" خوانده ای و "بمانی" دلت خوش است

"صورتگران چین" به رخت بند میزنند


بیرون کشیدنت که نپوسی میان چاه!!

حالا به هر دو پای تو پابند میزنند!!!


"سوگند خورده بود که گمراهمان کند"

"سوگند خورده اند که ترفند میزنند"


قانع شدی به اینکه از این زندگی فقط

"شاعر" به کنج نام تو پسوند میزنند!


تو "شاعری" و "ترس" برایت غریبه است...

گاهی کنایه ها به غزل گند میزنند!!!

نوشته شده در جمعه 1392/08/03ساعت 23:44 توسط حامد مردانپور پینودی|

  

  ساحل جواب سرزنش موج را نداد

      گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست

نوشته شده در دوشنبه 1392/07/29ساعت 13:28 توسط حامد مردانپور پینودی|

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

   که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

        لب تو میوه ی ممنوع ،ولی لب هایم

              هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند،نشد

                    با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

                           هیچ کس !هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

                                   هر کسی در دل من جای خودش را دارد

                                            جانشین تو در این سینه خداوند نشد

                                                        خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

                                                                عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

 

نوشته شده در شنبه 1392/07/27ساعت 15:47 توسط حامد مردانپور پینودی|

 

نیمه شب چشم بر چشمان غروب کرده ات دوختم ویک رویای برباد رفته طلوع کرد.


با رنگ سرد حسرت جای خالی ات را بر ذره ذره کالبد ثانیه های بی جانم نقاشی کردم .

نیمه شبم ...مهمان دلضربه های نبودنت و ندیدنت شد.

چندین بارنامت را با سکوت ِ عمیق لبهایم فریاد کردم.

بابا... بابا ... بابا ...! کاش در غریبی این روزها ..ریسمان آسمان را نمی گرفتی


چه وسعتی دارد این فاصله های کبود !

چه سراب شوریده ای نهفته در هر لحظه از عبور !


چه بی تعبیر حسرت نگاهم در امتداد جاده ی انتظار می دود بی آنکه نشانی از تو بیابد !


چه ساده کرور کرور به یغما میرود هستی ام !


چه غمگينانه رها می شوم دردستان تنهایی !


چه سوگوارانه لحظات ملتهب تب دار در پی سقوطند !


چه شکسته و خاموش در انزوای خویشم !


چه سخت تمام خویش را در حصار دلتنگی گم کرده ام !


.


.


کجایی پدر..... دلتنگتم.......
..

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1392/07/17ساعت 21:14 توسط حامد مردانپور پینودی|

نوشته شده در یکشنبه 1392/06/10ساعت 18:15 توسط حامد مردانپور پینودی|

نوشته شده در دوشنبه 1392/06/04ساعت 8:37 توسط حامد مردانپور پینودی|

نوشته شده در شنبه 1392/06/02ساعت 18:21 توسط حامد مردانپور پینودی|

 

ضمن قبولی طاعات وعبادات به اطلاع میرساند مراسم بزرگداشت حاج محمدولی مردانپور وهمسرمکرمه شان،فرزند ایشان(حاج ناصر) وبرادرزاده شان عمه عطیه عزیز در تاریخ 1392/5/3 وبعد از اتمام مراسم چهلمین روز درگذشت عمه مهربانم(حاجیه صراحی اسماعیل پور) درمسجد روستای پینوند برگزار می گردد.

 

 

روحشان شاد ویادشان گرامی




تقدیم به روح پدربزرگم،مادربزرگم وپدرم  که خیلی دوستشان داشتم.

 

کنار حوض قدیمی خانه ی او

                 همه ی خاطره ها،

                                رنگ دیگر دارند

سبز می شوم با رویای بودنت

با قصه های کهنه ی مادر بزرگ

سرخ می شوم در ختام سرودنت

مادر بزرگ،

            - آه،

                   ای پیر روزگار دیده -

با عطر کلامت،

                با من بگو

که ناگهان بی هیچ وداعی،

                  پدر بزرگ چرا رفت؟

و بگو

که چرا چون بغض، بی صدا

نوشته شده در سه شنبه 1392/05/01ساعت 21:57 توسط حامد مردانپور پینودی|






نوشته شده در چهارشنبه 1392/04/12ساعت 16:42 توسط حامد مردانپور پینودی|


یگانه باغبان دلم


یاد میکنم تمام "بذرهایی" را که

"تو"با احساس لطیفت

در دلم کاشتی

از "تو" آموختم "مهربانی" را و

درخت "محبت"

در وجودم هر روز تنومند شد

سوزاندی تمام ریشه های کینه را

و در عوضشان

بذر "ایثــار" پاشیدی

درخت "دوست داشتن" آفریدگان خالقم

هر روز قد میکشید

و هر بار

"تو"

علفهای هرز نفرت دورش را

هرس میکردی

و بازهم بذر "عشق"و "احساس"..

من "صبر" را هم از وجود تو قلمه گرفتم

یادت می آید؟!!

آنروز که تیغ زبان برخی "خاطرت"را آزرده ساخت و "تو "

تنها"صبر"کردی و "سکوت"

چه اندازه چشمانم آن روز از سکوتت بارانی بود

در کنار همه درختان وجودم حواست به بوته علم هم بود

که از رشد باز نماند

و من اینگونه در پرتو "وجود پر مهرت"

هر سال قد کشیدم و بزرگ شدم

و اینــــــــــک

آهـــــــای ملائـــــک

"پـــــــدرم"

را بگوییـــــــد فصل ثمر درخت علـــــــم شده

و صد افسوس که بین ما بذر جدایی پاشیده شده

تا باغبان دلم نظاره گر دست رنج خویش باشد

آری

من همینک "شانه هایش" را کم دارم

تا شادی امروزم را

در "آغوشش" جشن بگیرم..

نوشته شده در سه شنبه 1392/03/21ساعت 10:24 توسط حامد مردانپور پینودی|


پدر ، آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل /تیشهایی بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت داند/ مرگ ، گرگ تو شد ، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی / خاک ، زندان تو گشت ، ای مه زندانی من

از ندانستن من ، دزد قضا آگه بود/ چو ترا برد ، بخندید به نادانی من

آنکه در زیر زمین ، داد سر و سامانت / کاش میخورد غم بی سر و سامانی من

به سر خاک تو رفتم ، خط پاکش خواندم /آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی / بی در ظلمتم ای دیده نورانی من

بیتو اشک وغم و حسرت، همه مهمان منند/ قدمی رنجه کن از مهر ، به مهمانی من

صفحه روی ز انظار ، نهان میدار / تا نخوانند در این صفحه ، پریشانی من

دهر بسیار چو من سر به گریبان دیده است / چه تفاوت کندش سر به گریبانی من؟

عضو جمعیت حق گشتی ودیگر نخوری / غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند / که شکستی قفس ، ای مرغ گلستانی من

من که قدر گهر پاک تو می دانستم / ز چه مفقود شدی ،ای گهر کانی من

من که آب تو ز سر چشمه دل میدادم / آب و رنگت چه شد ، ای لاله نغمانی من؟

من یکی مرغ غزل خوان تو بودم ، چه فتاد / که دگر گوش ندادی به نواخوانی من؟

گنج خود خواندیم و دفتی و بگذاشتیم / ای عجب بعد تو با کیست نگهبانی من؟


نوشته شده در یکشنبه 1392/03/19ساعت 16:2 توسط حامد مردانپور پینودی|


این روزها صدایی می شنوم

کسی مرا صدا می زند

کسی مرا به خود می خواند؛

این روزها با من همیشگی ام غریبه ام

و از پنجره اتاق برای روزهایی که با شتاب درگذرند دست تکان می دهم.

این روزها احساس می کنم که پر از یک احساس تازه ام یک حس دور و تازه

این روزها پر از یک نوای قدیمی ام،

این روزها همه جا پر از سکوت است

و گوشهایم پر است از آوازهایی که هیچ گاه از هیچ حنجره ای خارج نشده.

این روزها گلها از همیشه شادابترند

و کلاغ پیر کاج بلند از همیشه تنهاتر.

این روزها ماهی های قرمز کوچک تنگ خود را با دریا هم عوض  نمی کنند.

این روزها قاصدک ها در آغوش بادها گم میشوند

این روزها تمام آدمها در تنهایی خود میمیرند

این روزها کسی مرا صدا میزند

و مرا با خود تا برهوت یک نگاه میبرد

این روزها احساس میکنم که فاصله بزرگترین عذاب دنیاست

این روزها دنیای کوچک من ابی نیست

این روزهای ساکت و بی پایان که حتی پرنده ای نیست،

که حتی قاصدکها هم پیغامها را فراموش میکنند

من این روزهای سرد را نمیخواهم.

این روزها دلم میخواهد تمام فاصله های بین من و تو را باد با خود ببرد

دلم نگاه تو را میخواهد تا در عمق نگاه تو پرواز کنم

دلم میخواهد اینجا باشی و ببینی چقدر جای تو خالیست.




نوشته شده در جمعه 1392/02/13ساعت 12:58 توسط حامد مردانپور پینودی|

روزی که می رفتی پرستوها غمگین بودند. سر شاخه های بید مجنون از دست باد گیسو پریشان می کرد و نوای نی چوپان آوای غم آلودی را در فضای دشت می گسترانید.

روزی که می رفتی اشک من چه غریبانه از گونه هایم جاری بود و کلام خداحافظ فقط نوید فاصله های دور را می داد.

روزی که می رفتی آتش کوه نگاهم فریاد می زد : ای آخرین بهار کی بر می گردی؟ کی؟

و آنگاه خداحافظ لبانم به خاموشی گرایید.

روزی که می رفتی همه شاهد بودند و غروب آفتاب آخرین طرح را در برگ سبز خاطره هایت به جا گذاشت.

اکنون روز ها و هفته ها و ماهها و سالها گذشته و من یاد تو را در کوچه های باریک رود خانه می جویم و غروب را به یاد تو به آبها می نگرم چون به صداقت آب ایمان دارم...

برگرد که چشمانم منتظر توست...


نوشته شده در پنجشنبه 1391/12/24ساعت 23:40 توسط حامد مردانپور پینودی|



نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/23ساعت 15:13 توسط حامد مردانپور پینودی|


نوشته شده در دوشنبه 1391/12/21ساعت 0:16 توسط حامد مردانپور پینودی|

بهار می رسد اما زگل نشانش نیست

نسیم،رقص گل آویز گل فشانش نیست

دلم به گزیه ی خونین ابر می سوزد

که باغ، خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چمن بهشت کلاغان و بلبلان خاموش!

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست.

چه دل گرفته هوایی، چه پافشرده شبی

که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست!

کبوتری که در این آسمان گشاید بال

دگر امید رسیدن به آشیانش نیست.

ستاره نیز به تنهایی اش گمان نبرد

کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست!

جهان به جان من آن گونه سردمهری کرد

که در بهار و خزان،کار با جهانش نیست

زیک ترانه به خود رنگ جاودان نزند

دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست.


نوشته شده در سه شنبه 1391/12/15ساعت 22:37 توسط حامد مردانپور پینودی|


از انجماد زمین می رهانی ام بانو!

به سمت آینه ها می کشانی ام بانو!

دلم به پنجره هایت دخیل می بندد

شبی که منتظر مهربانی ام بانو!

مگر برای دلم عارفانه می خوانی!

که روبه روی خدا می نشانی ام بانو!

تمام خانه ات از عطر یاس لبریز است

به مرز عشق و جنون می رسانی ام بانو!

شما کریمه ترین مریم کویر قمی

سروش لحظه بی هم زبانی ام! بانو!

         

               وفات فاطمه معصومه (سلام الله عليها) تسلیت باد


 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/02ساعت 12:32 توسط حامد مردانپور پینودی|


آخرين مطالب
»
» خانه ی باران
»
» سلام بابا
» نامه بابا به دخترش سیمین
»
»
»
» بامت بلند باد... که دل تنگیت مرا... از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است
»
Design By : Pars Skin