باتو... بی تو...
 
قالب وبلاگ

 

رفتی… 

به همین سادگی...

ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم های تلنبار شده در دل...

ما ماندیم وهمه آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن می ریخت.

ما ماندیم و جای خالی کوچکی که بزرگواری پدری چون تو را به یادمان می آورد

ما ماندیم و یک اندوه بزرگ.. که ذره ذره اشک هایمان نه تنها این آتش را فرو نمی نشاند؛

 که سر بر می آوردش...

[ دوشنبه 1393/07/14 ] [ 11:0 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]

 

هنوز قطره هایی از اشکهای آن روزها بر چشمانم نشسته ،

حالم بهتر نیست از این دل خسته ... گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که

این غم یخ زده را در دلم آب کنی گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش کنی

نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام

نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام در لا به لای برگهای زندگی ،

 نیست برگی که از تو ننوشته باشم ،

نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس می کشم

من آن شانه هایت را می خواهم که پناهم بود همان یک وجب از شانه ات تمام

دارایی ام بود، من آن دست های گرمت را می خواهم که یک عمرعبادت نوشت

با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی

                                        

[ جمعه 1393/06/21 ] [ 1:54 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]


یگانه باغبان دلم

یاد میکنم تمام "بذرهایی" را که

"تو"با احساس لطیفت

در دلم کاشتی

از "تو" آموختم "مهربانی" را و

درخت "محبت"


در وجودم هر روز تنومند شد

سوزاندی تمام ریشه های کینه را

و عوضشان


بذر "ایثــار" پاشیدی

درخت "دوست داشتن" آفریدگان خالقم

هر روز قد میکشید

و هر بار

"تو"

علفهای هرز نفرت دورش را

هرس میکردی

و بازهم بذر "عشق"و "احساس"..


من "صبر" را هم از وجود تو قلمه گرفتم

یادت می آید؟!!

آنروز که تیغ زبان برخی "خاطرت"را آزرده ساخت و "تو "


تنها"صبر"کردی و "سکوت"

چه اندازه چشمانم آن روز از سکوتت بارانی بود

در کنار همه درختان وجودم حواست به بوته علم هم بود

که از رشد باز نماند

و من اینگونه در پرتو "وجود پر مهرت"


هر سال قد کشیدم و بزرگ شدم

و اینــــــــــک


آهـــــــای ملائـــــک

"
پـــــــدرم"


را بگوییـــــــد فصل ثمر درخت علـــــــم شده

و صد افسوس که بین ما بذر جدایی پاشیده شده

تا باغبان دلم نظاره گر دست رنج خویش باشد

آری


من همینک "شانه هایش" را کم دارم

تا شادی امروزم را

در "آغوشش" جشن بگیرم..

[ چهارشنبه 1393/05/15 ] [ 11:5 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]

تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها،
لب حوض
درون آیینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است
طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی !

 

 

[ پنجشنبه 1393/05/02 ] [ 16:55 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]

 

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من
بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحه‌ی روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من
دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
من که قدر گهر پاک تو می دانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من

 

[ شنبه 1393/04/14 ] [ 23:11 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]
ديدارفرمانداررودبارباخانواده مرحوم مردان پورفرماندارفقيداين شهرستان

877777


  درآستانه ولادت اميرمؤمنان وروزپدر فرمانداررودباربهمراه معاون عمراني و برنامه ريزي اين فرمانداري وجمعي ازپرسنل فرمانداري به منزل مرحوم ناصرمردان پورفرمانداراسبق اين شهرستان رفتند ودريک ديدارصميمانه يادآن مرحوم راگرامي داشتند.
آقاي احمدي درسخناني مرحوم مردان پورراپاسداري متفکرواهل قلم وفرمانداري ساعي،ولايتمدار و خستگي ناپذيردانست که درخدمت رساني به مردم،خصوصامحرومين نهايت تلاش خودرابکارمي بست.
وي آشنايي وهمکاري خودبامرحوم مردان پورراخاطرنشان کردواظهارداشت:اکنون نيزکه دوسال ازفقدان آن عزيزمي گذرد،درديدارها مردمي وبازديد از دورترين ومحرومترين روستاهاي رودبار، اثرات حضورو پيگيري آن مرحوم دردل وزبان مردم هنوز ساري وجاريست.
فرماندارافزود:خدمات صادقانه مسوؤلاني همچون مرحوم مردان پور که درراستاي رضاي الهي انجام شده است،بعنوان باقيات الصالحاتي است که جزحضرت حق اجروثوابش راکسي نخواهد داد.
مرحوم ناصرمردان پور ازبيست وهشتم اسفندسال 84 تاسيزدهم تيرماه89 تصدي فرمانداري رودبار راعهده داربود
.

121


 
122

 

123

 

[ چهارشنبه 1393/02/31 ] [ 17:55 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]
[ شنبه 1392/12/10 ] [ 10:10 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]

صورتک ذوق نکن پشت تو پنهان شده است

دلی از جنس شقایق که پریشان شده است

قاصدک بس که سبکبال گذشتی از من

بی خبر ماندی ازین چشم که گریان شده است

به دلم نیش نزن ساعت دیواری بد !

زیر پایم علف سبز نمایان شده است

بوی نم   روح گرفتار مرا آزرده است

نکند چشم دلم خانه ی باران شده است؟

مهربانم به  رضای تو  رضایم  امااا

دست من نیست که این قافیه پایان شده است

چه کسی گفت که بابای من آن شب رفته؟

به خدا چند بهار است زمستان شده است....

 

[ پنجشنبه 1392/12/08 ] [ 15:18 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]

 

او با من است؛

همیشه و همه جا؛

و من در آرزوی روزی که او دستان ناتوانم را بگیرد؛

درست مثل کودکی ام ...!

 

«پدر عزیزم؛ روحت شاد و یادت گرامی باد» 

 

[ یکشنبه 1392/12/04 ] [ 10:25 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]

 

اسمش را می گذارم «دلتنگی های کودکانه»!

می دانی چرا؟ آخر پر است از «خواهش»، «حسرت»، «اشتیاق» و ...

امروز نسیم آمده بود تا مسافرم را به مقصد برساند. نسیم آمد و مسافرم را نشاند روی بال های بی رنگش و رفت و شد کبوتر نامه رسانم...

انتهای نگاهم پر بود از آسمان، آسمانی که میهمانانش همه ابر بودند ابرهایی که از همه جا آمده بودند، از چهار سمت دنیا. سخاوت آسمان را می شد توی میهمانی اش دید! آن قدر ابر جمع شده بود که خورشید، شرمنده، یک گوشه کز کرده بود، انگار او هم به سخاوت آسمان می اندیشید.

نسیم می چرخید توی صورتم، و دانه هایی را که روی صورتم جوانه زده بود، جمع می کرد انگار می خواست این هارا هم ضمیمه ی مسافرم کند و به دست عشق برساند. او حتما می دانست این دانه ها که از سر دلتنگی، آن هم دلتنگی های کودکانه جوانه زده اند، چه قدر برای عشق گران قیمت است!

انتهای نگاهم را به دورترین نقطه ی سخاوت آ سمان دوختم و آرام آرام دلتنگی ها را برای نسیم دیکته کردم. نسیم نگاشت هر آن چه سرودم و گریست از سنگینی این دلتنگی ها بر دل پر از غصه ام... صدای من و نسیم در هم پیچیده بود، گاه نسیم گریان تر به نظر می آمد، ضجه هایش را می شد حس کرد از پیچیده شدن لای شاخ و برگ ها و رقصاندنشان توی آسمان.

دلتنگم...

شاید این جمله تکراری ست اما هربار که آن را می نویسم و تکرار می کنم و برای عشق می خوانم برایش تازگی دارد. گفته اند درد را از هر طرف بخوانی ظاهرش همان درد است اما نگفته اند اگر بقچه اش را باز کنی باز هم در د همان درد است!و این را عشق خوب می داند و دردهای من برایش کهنه نیست. دردهایم همیشه جوانه های تازه دارند...

دلتنگم...

نگاهم سرشار از حسرت و خواهش است؛ حسرت ها و خواهش هایی که هنوز کودک مانده اند، انگار آب و نان را از آن ها دریغ کرده باشند!

شانه هایم می لرزد...

سرد است و خشکیده، انگار زمستان روی شانه هایم نشسته است، سال هاست جوشش بهار را حس نکرده اند، چشمه های مهربانی روی شانه هایم از جریان ایستاده است، گم شده ام میان زمستان و خسته از گشتن در پی بهار.

دست های خواهشم خالی و تنها میان زمین و آسمان رها مانده اند. سال هاست مهربانی سراغ دست هایم را نگرفته است.

نمی دانم چرا مهربانان نیز نامهربان شده اند! انگار چشم هایشان عطش را نمی بیند! چه قدر بی خیال بودن کار آسانی شده است برای اهل زمین و چه آسان لبخندهایشان را اجاره داده اند! لبخندهایی که آمده تا دل ها تنها نباشند تا قلب ها احساس غریبی نکنند.

چند تا قانون منطقی را از نوع مغلطه کنار هم می گذارند و به قول خودشان استدلال می کنند؛ به احتساب حذف مهربانی! و چه غافلند که هر روز ده بار خدا را به نام مهربانی ستایش می کنند!

و غافل از این که حضرت عشق عارفانه و عاشقانه فرمود: «لیس الدین الا المحبة»

دین چیزی جز محبت نیست...

_________________________________

کودکانه نوشت:

دلم برای همه ی مهربانی ها تنگ شده است.

دلم برای عشق تنگ شده است.
دلم تنگ شده است...
برای بابا...

 

[ جمعه 1392/10/13 ] [ 13:2 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]

[ دوشنبه 1392/10/02 ] [ 11:45 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]
[ شنبه 1392/09/30 ] [ 0:36 ] [ حامد مردانپور پینودی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب
....................................................